نه از تو، از خودم...

خب چی بگم.

خنگ که نیستم اما وختی میبینمت یه جوری میشم.

نه اینکه هول بشما. نه. انگاری مسخ میشم. اصن شایدم هول میشم. نمیدونم. اصن یه

جوری مثه بهم ریختن نظم درونی. بهم ریختن همه برنامه ریزی ها. آره این انگار بهتره.

آدم فراموشکاری نیستم اما جلوی تو فراموش میکنم. همه چیز و. حتی اینکه اسم این

خیابونی که توشیم چیه.

میدونم! حرص درار میشم. اصاب خوردکن میشم. اما باور کن دست خودم نیس.

یه جوری انگار دهنم بسته میشه. باید زور بزنم تا بتونم فکم رو تکون بدم. اصن همه چیو

قاطی میکنم.

حتی اگه ساده ترین سوالا رو ازم بپرسی مثه خر تو گل گیر میکنم.

امتحان کردی که!

نمیدونم آخه چرا اینجوری میشه.

دلم میخواد اندازه یه عالمه باهات حرف بزنم اما تا میبینمت لال میشم. تا صدات رو

میشنوم نمیتونم هیچی بگم. شاید فک کنی میترسم اما نه, ترس نیس.

میام باهات حرف بزنم اما نمیشه. انگار یه چسب قوی میریزن رو زبونم واسه اینکه نتونم

یه سری حرفا رو بزنم. اینجور وختا سعی میکنم باعث بشم بخندی. آخه خندت رو خیلی

دوس دارم, خیلی. عیبی نداره بهم بگو دلقک. اصن هرچی دلت میخواد بگو. اما

نمیدونی خنده هات چقد لذت بخشه نمیدونی خنده هات و چقد دوس دارم.

یه عالمه طرح و برنامه دارم اما وختی میبینمت فقط رویا بافی میکنم.

شایدم یه جوری برنامه هامو میگم که فک میکنی خیال بافم.

وختی هم که نمیتونم جلوی تو خودم باشم, حرفم و بگم و خیلی چیزای دیگه,,, اونوخ

ناراحت میشم. اما نه از تو. از خودم.

هر چن تو هم خیلی وختا الاغ میشی. یه الاغ واقعی.

اینجور وختاس که سردرگم میشم، قاطی میکنم و نمیدونم باید چیکار کنم.

اصن باید چیکار کنم!

 

.

برگرفته از کتاب "یابوویی در فضاپیما" اثر دکتر ارنست

/ 3 نظر / 3 بازدید
سمیرا

پس بالاخره عاشق شدی ;)

نیلوفر

عالی بود عالیییییییییییی