رفتی و از رفتن تو...

 

 

.

چندین و چند ساله که رفتی و چندین و چند ساله که نتونستم باور کنم.

چندین و چند ساله که میام به یاد نبودنت یه چیزی بنویسم و خودت میدونی که هیچ

وقت نمیشه حیقیقت رو با قلم نوشت.

یه سری چیزا به مرور کمرنگ نمیشه اما دیگه نمیتونی به زبون بیاری

انگاری میره تو درون آدم، بیرون هم نمیاد. همون تو میمونه. نمیتونی کمش کنی یا با

کسی تقسیمش کنی و همونجوری میمونه، سالهای سال.

شاید، نمیدونم، شاید بشه از چشم آدما اون حس رو خوند.

همچنان است حس از دست دادن.

نبودن و نداشتن سخته اما فاجعه وقتیه که باید به نبودن و نداشتن عزیزی عادت کنی.

دقت کردی! هر سال موقع نوشتن گلوم یه جوری میشه و چشمام تر میشه!

مامان جونم همنشینی با بهترین ها نزد خدایی که خیلی مهربان است دلنشینت باد.

.

/ 3 نظر / 15 بازدید
ساناز

خدا رحمتشون کنه. واقعا متاثر شدم. نمیدونم چی باید بگم اصلا.

ترانه

سلام.داداشی امیدوارم مادرتونرو خدابیامرزه. درپناه حق موفق باشی ووجودت ازخدا پرباشه یاعلی

حجت

خدا رحمتشون کنه .